حكيم ابوالقاسم فردوسى

460

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كنون گرت باشد بايران گذر * ز گودرز كشواد يا بى خبر بدرگاه خسرو مگر گيو را * ببينى و گر رستم نيو را بگويى كه بيژن به سختى درست * اگر دير گيرى شود كار پست گرش ديد خواهى مياساى دير * كه بر سرش سنگست و آهن به زير به دو گفت رستم كه اى خوب چهر * كه مهرت مبرّاد از وى سپهر چرا نزد باب تو خواهشگران * نينگيزى از هر سوى مهتران مگر بر تو بخشايش آرد پدر * بجوشدش خون و بسوزد جگر گر آزار بابت نبودى ز پيش * ترا دادمى چيز ز اندازه بيش بخواليگرش گفت كز هر خورش * كه او را ببايد بياور برش يكى مرغ بريان بفرمود گرم * نوشته به دو اندرون نان نرم سبك دست رستم بسان پرى * به دو در نهان كرد انگشترى به دو داد و گفتش بدان چاه بر * كه بيچارگان را توى راهبر [ آگاهى يافتن بيژن از آمدن رستم ] منيژه بيامد بدان چاه سر * دوان و خورشها گرفته ببر نوشته بدستار چيزى كه برد * چنان هم كه بستد ببيژن سپرد نگه كرد بيژن بخيره بماند * ازان چاه خورشيد رخ را بخواند كه اى مهربان از كجا يافتى * خورشها كزين گونه بشتافتى بسا رنج و سختى كت آمد به روى * ز بهر منى در جهان پوى پوى منيژه به دو گفت كز كاروان * يكى مايه ور مرد بازارگان از ايران بتوران ز بهر درم * كشيده ز هر گونه بسيار غم يكى مرد پاكيزه باهوش و فر * ز هر گونه با او فراوان گهر گشن دستگاهى نهاده فراخ * يكى كلبه سازيده بر پيش كاخ به من داد زين گونه دستار خوان * كه بر من جهان آفرين را بخوان بدان چاه نزديك آن بسته بر * دگر هرچ بايد ببر سر بسر بگسترد بيژن پس آن نان پاك * پر اوميد يزدان دل از بيم و باك چو دست خورش برد زان داورى * بديد آن نهان كرده انگشترى نگينش نگه كرد و نامش بخواند * ز شادى بخنديد و خيره بماند يكى مهر پيروزه رستم به روى * نبشته بآهن بكردار موى چو بار درخت وفا را بديد * بدانست كآمد غمش را كليد بخنديد خنديدنى شاهوار * چنان كآمد آواز بر چاهسار منيژه چو بشنيد خنديدنش * ازان چاه تاريك بسته تنش زمانى فرو ماند زان كار سخت * بگفت اين چه خندست اى نيكبخت شگفت آمدش داستانى بزد * كه ديوانه خندد ز كردار خود چه گونه گشادى بخنده دو لب * كه شب روز بينى همى روز شب چه رازست پيش آر و با من بگوى * مگر بخت نيكت نمودست روى به دو گفت بيژن كزين كار سخت * بر اوميد آنم كه بگشاد بخت چو با من بسوگند پيمان كنى * همانا وفاى مرا نشكنى بگويم سراسر ترا داستان * چو باشى بسوگند همداستان